تبليغاتX
دلت میخواد برگردی؟؟؟
نه .نه هیچ چیز وجود ندارد
نه من هیچ تاسفی ندارم
هیچ اوقات خوشی ندارم 
رنجی هم نداشته ام                 اینها برام معنی نداره
چیزی شده وگذشته                 گذشته پاک شده 
و دیگر علاقه مرا بر نمی انگیزد


با خاطراتم     آتش می سازم
غم ها و شا دیهایم 
دیگر بهشون احتیاجی ندارم
عشق هایم رفته اند
و زخمهایم همچنین 
برای همیشه پاک شده اند 
نه .نه هیچ چیز وجود ندارد
نه من هیچ تاسفی ندارم
هیچ اوقات خوشی ندارم 
رنجی هم نداشته ام                 اینها برام معنی نداره

نه .نه هیچ چیز وجود ندارد                                            
نه من هیچ تاسفی ندارم
برای آنکه زندگی من 
و لذت هایم 
از امروز

با تو شروع شده است

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:26 توسط رضا ؟ |

بهترین لحظات زندگی:


To fall in love
عاشق شدن

To laugh until it hurtsyour stomach.

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره


To find mails by the thousands when you return from a vacation..
  بعد از اینکه از مسافرت  برگشتی ببینی  هزار تا نامه داری


To listen to your favorite song in the radio.

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی


To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی


To leave the Shower and find that  the towel is warm

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه


To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی


To find money in a pant that you haven't used since last year.

  توی شلواری که تو سال گذشته ازش  استفاده  نمی کردی پول پیدا کنی


 To laugh at yourself looking at mirror, making  faces. 
  برای خودت تو آینه شکلک در  بیاری و  بهش بخندی !!! 


Calls at midnight that last for hours.
 تلفن نیمه شب داشته  باشی که ساعتها  هم  طول بکشه


To accidentally hear somebody say something good  about you.
 بطور تصادفی بشنوی که یک  نفر داره  از شما تعریف میکنه


To wake up and realize it is still possible to sleep  for a couple of hours.
 از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی


To hear a song that makes you remember a special  person.
 آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد  شما


To watch the sunset from the hill top.

  از بالای تپه به غروب خورشید  نگاه کنی 


See an old friend again and to feel that the things have not changed.
 یه  دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده


To have somebody tell you that he/she loves you.
 یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره


To laugh .......laugh. ........and laugh ......  remembering stupid  things done with stupid friends.

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندیو ....... باز هم بخندی.....


اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند .قدرشون روبدونیم.

زندگی یک  مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد.


وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن  به تو نشان ميده تو 1000 دليل  براي  خنديدن به اون نشون بده


  
  


+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 17:49 توسط رضا ؟ |

منشور حقوق بشر کوروش

.... خط ۲۰. منم «کورش»، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابـِل، شاه سومر و اَکـَّد، شاه چهار گوشهٔ جهان.

خط ۲۳. همهٔ مردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم. مَردوک دل‌های پاک مردم بابل را متوجه من کرد، زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.

۲۴. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.

خط ۲۶. من برده داری را برانداختم. به بدبختی‌های آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همهٔ مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم که هیچ کس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. مردوک از کردار نیک من خشنود شد.

خط ۲۸. برکت و مهربانی اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم. به فرمان مَردوک همهٔ شاهانی که بر اورنگ پادشاهی نشسته اند؛

خط ۲۹. و همهٔ پادشاهان سرزمین‌های جهان، از «دریای بالا» تا «دریای پایین»(دریای مدیترانه تا دریای فارس)، همهٔ مردم سرزمین‌های دوردست، همهٔ پادشاهان «آموری»(اَ - مور - ری - ای)، همهٔ چادرنشینان،

خط ۳۵. هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم خواستار زندگانی بلند باشند. بشود که سخنان پر برکت و نیک خواهانه برایم بیابند. بشود که آنان به خدای من مَردوک بگویند: «به کورش شاه، پادشاهی که تو را گرامی می‌دارد و پسرش کمبوجیه جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار.»

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 20:17 توسط رضا ؟ |

در پيله تا به كي بر خويشتن تني؟

ـ پرسيد كرم را مرغ از فروتني ـ

تا چند منزوي در كنج خلوتي،

در بسته تا به كي، در محبس تني؟

در فكر رستنم ـ پاسخ بداد كرم ـ

خلوت نشسته ام زينروي منحني.

فرسوده جان من از بس به يك مدار

برجاي مانده ام چون فطرت دني.

همسال هاي من پروانگان شدند

جستند از اين قفس، گشتند ديدني.

يا سوخت جانشان دهقان به ديگران،

جز من كه زنده ام در حال جان كندني.

در حبس و خلوتم تا وارهم به مرگ

يا پر برآورم بهر پريدني.

 

اينك تو را چه شد كاي مرغ خانگي!

كوشش نمي كني، پري نمي زني؟

پا بنده ي چه اي؟ وابسته ي كه اي؟

تا كي اسيري و در حبس دشمني؟

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 20:26 توسط رضا ؟ |

دوست داشتن بهترين شکل مالکيت و مالکيت بدترين شکل دوست داشتن است

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 19:5 توسط رضا ؟ |

نه آسمان دلم ابریست و نه آرزوهایم خیس

اما درین روزمرگی زندگی و دل مشغولی ها انگیزه ای برای

نوشتن ندارم

نمیدانم تا کی و شاید این رفتن تا نداشته باشد.

اگر بازگردم با سبدی از تازگی خواهم آمد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 16:55 توسط رضا ؟ |

به کجا چنین شتابان ؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته ازینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر !‌ اما تو دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 9:50 توسط رضا ؟ |

دوستم داشته باش ، عطرها در راهند

دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:53 توسط رضا ؟ |

ترم اول(ترم جو گیریدگی):
الو سلام مامانی.منم هوشنگ.وای مامانی نمی دونی چقدر اینجا خوبه. دانشگاه فضای خیلی نازیه.وای خدا خوابگاه رو بگو.وقتی فکر می کنم امشب روی تختی می خوابم که قبل از من یه عالمه از نخبه ها و دانشمندای این مملکت توش خوابیدن - و جرقه اکتشافات علمی از همین مکان به سرشون زده – تنم مور مور میشه..راستی اینجا تو خوابگاه یه بوی مخصوصی میاد که شبیه بوی خونه اصغر شیره ای همسایه بغلیمونه.دانشجوهای سال های بالاتر میگن این بوی علم و دانشه! لامسب اینقدر بوی علم و دانش توی فضا شدیده که آدم مدهوش میشه!!! پریشب یکی از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمویت بیمارستان!

ترم 2(ترم عاشق شدگی):
آه ای مریم.ای عشق من.همه زندگی من.می خواهم درختی شوم و بر بالای سرت سایه بیفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرایی کنی.میخواهمت با تمام وجود عزیزم.همه پول و سرمایه من متعلق به توست.بدون تو این دنیا رو نمی خوام.کی میشه این درس من تموم شه تا بیام بات ازدواج کنم...امروز یک ساعت پشت پنجره کلاستون بودم و داشتم رخ زیبایت را که همچون پروانه ای در کلاس میدرخشیدی تماشا می کردم...

ترم 3(ترم افسردگی):
الو مامان سلام.مریم منو ول کرد و گذاشت رفت! مامان جون افسرده شدم اولین عشقم بود دارم میمیرم از غصه .ای خدا بیا منو بکش راحتم کن.مامان من این زندگی رو نمی خوام.....

ترم 4(ترم زرنگ شدگی):
الو سلام مهشید جون خوبی عزیزم؟منم پژمان! کجایی نفس؟ نیستی؟دلم تنگ شده واست گنجشک کوچولوی من.بیا ببینمت قربونت برم...مهشید جون من پشت خطی دارم .مامانمه.بعداً بت زنگ میزنم.......
الو به به سلام چطوری ندا جون؟آره بابا داشتم با مامانم صحبت می کردم.. پیرزن دلش تنگ شده واسم! جوجوی من حالت خوبه؟ به خدا منم دلم یه ذره شده واست.باشه عزیزم فردا ساعت 11 پارک پشت دانشکده دارو....

ترم5 (ترم مشروطه گی):
الو سلام استاد! قربون بچه ات دارم مشروط میشم.2 نمره بم بده.به خدا دیشب بابابم سکته کرد . مرد. مامانم هم از غصه افتاد پاش شکست الان تو آی سی یو بستریه. منم ضربه روحی خوردم دچار فراموشی شدم اصلاً شما رو هم یادم نمیاد ....قول میدم جبران کنم....

ترم 6(ترم ولخرجیدگی) :
الو مامان من خونه می خوام ! راستی اون 50 تومنی که 3 روز پیش فرستادی تموم شد.دوباره بفرست.خرج پروژه ام شد!!!

ترم7 (ترم پاتوقیده گی):
سلام داش مصی! حاجی دمت گرم امشب بساز ما رو .از اون پنیر شیرازیای ردیف بیار که مهمون دارم. 3 صوت هم آیس بیار می خوایم فضا پیمایی کنیم.نوکرتم.آقایی

ترم8 (ترم فارغ التحصیلگی):
الو سلام خانم.واسه این آگهی که توی روزنامه دادید تماس گرفتم.فرموده بودید آبدارچی با مدرک لیسانس و روابط عمومی بالا....

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 10:46 توسط رضا ؟ |


 

دانلود دل تنگی

مشت مي‌کوبم بر در پنجه مي‌سايم بر پنجره‌ها من دچار خفقانم، خفقان! من به تنگ آمده‌ام، از همه چيز بگذاريد هواري بزنم، -آي! هان با شما هستم! درها را باز کنيد! من به دنبال فضايي مي‌گردم، لب بامي، سر کوهي، دل صحرايي که در آنجا نفسي تازه کنم. آه! مي‌خواهم فرياد بلندي بکشم که صدايم به شما هم برسد. من هوارم را سر خواهم داد، چاره ی درد مرا بايد اين داد کند. از شما خفته ی چند، چه کسي مي‌آيد با من فرياد کند؟

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 17:33 توسط رضا ؟ |

انسان موجود عجیبیه. وقتی سیره تشنش میشه، وقتی خوابه دوست داره ورزش کنه، وقتی عاشق میشه از همه متنفره، وقتی سوارس دوست داره پیاده روی کنه. توی سرمای زمستون کنار خیابون انگشتای پام از سرما مثل چوب بستنی سرد و سفت شده بود، اونموقه دوست دوست داشتم تابستون بود توی حیاط لخت دراز میکشیدم.

راست وسط تابستون، دلم واسه خنکای غروب بهمن ماه و اون رنگ نارنجی غروب کف پیاده رو که حال جمع کردن خودش رو نداره تنگ شده

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 21:6 توسط رضا ؟ |

 

گاه گفتی خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوش است. باز گفتی نه؛ که دریای مغرب مشوش است.

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 13:10 توسط رضا ؟ |

از پیامبر اکرم (ص)روایت شده که فرمودند:

از اولین شب جمعه در ماه رجب غافل نشوید زیرا شبی است که فرشتگان آن را لیله الرغائب نامیدند.این نامگذاری از این جهت است که هنگامی که یک سوم از شب گذشت هیچ فرشته ای در آسمانها و زمین نمیماند مگر اینکه در کعبه و اطراف آن جمع میشوند آنگاه خداوند به طور غیر منتظره بر آنان وارد شده و می فرماید: ای فرشتگانم ! هر چه می خواهید از من درخواست کنید...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 19:18 توسط رضا ؟ |

از اینجا برو. این سرزمین نفرین شده است. هر روز که اینجا بمونی...فکر می کنی اینجا مرکز جهانه.خیال می کنی هیچ چیز قرار نیست تغییر کنه. اگه برای یکی دو سال از اینجا بری، وقتی بر گردی همه چیز تغییر کرده.روابط گسسته ن. برای همین اون چیزی که دنبالشی رو پیدا نخواهی کرد. به خودت که میای می بینی همه ی متعلقاتت به باد رفتن.

باید برای یه مدت طولانی از اینجا بری. سالهای سال... بعدش می تونی برگردی و مردمت رو پیدا کنی و سرزمینی رو که درش متولد شدی. اما الان نه چون غیر ممکنه!

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 13:8 توسط رضا ؟ |

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دوچشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید

 چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد 

که هر تخته فرو ریزد زگردش های گوناگون

نهنگی هم بر آرد سر ، خورد آن آب دریا را 

چنان دریایی بی پایان، شود بی آب چو هامون

شکافد نیز آن هامون، نهنگ بحر فرسا را 

کشد در قصر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیل ها آمد، نه هامون ماند و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد که چون غرقست در بیچون

چه دانم های بسیارست لیکن من نمی دانم

که خورد از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 9:50 توسط رضا ؟ |

نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم       در این سراب فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من       به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی       که نقش بند سراپرده رضات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی       مرو به خشک که دریای باصفات منم
نگفتمت که تو را رهزنند و سرد کنند       که آتش و تبش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند       که گم کنی که سرچشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت       نظام گیرد خلاق بی‌جهات منم
اگر چراغ دلی دانک راه خانه کجاست       وگر خداصفتی دانک کدخدات منم
 
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 8:57 توسط رضا ؟ |

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:10 توسط رضا ؟ |

برادر جان نمیدونی چه دلتنگم
برادر جان نمیدونی چه غمگینم
نمیدونی . نمیدونی . برادر جان
گرفتار کدوم طلسم و نفرینم
نمی دونی چه سخته در به در بودن
مثل طوفان همیشه در سفر بودن
برادر جان . برادر جان . نمیدونی
چه تلخه وارث درد پدر بودن
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
دلم تنگه از این روزهای بی امید
از این شبگردیهای خسته و مایوس
از این تکرار بیهوده دلم تنگه
همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
دلم خوش نیست . غمگینم برادر جان
از این تکرار بی رویا و بی لبخند
چه تنهایی غمگینی . که غیر از من
همه خوشبخت و عاشق . عاشق و خرسند
به فردا دلخوشم . شاید که با فردا
طلوع خوب خوشبختی من باشه

شبو با رنج تنهایی من سر کن
شاید فردا روز عاشق شدن باشه
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 20:14 توسط رضا ؟ |

بردی از یادم . دادی بر بادم . با یادت شادم
دل به تو دادم . در دام افتادم . از غم آزادم

دل به تو دادم . فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم نخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز

چه شد آنهمه پیمان . که از آن لب خندان
بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 18:11 توسط رضا ؟ |

تابستون چند سال پیش هر روز پست جدیدی مینوشتم. فکر کنم عقیم شدم.

ماهی یک پست (اونم به زور)، روزی یک بازدید کننده و ماهی یک نظر. آمار دلگرم کننده ایه توی این روزها که کسی به در نمیزند. شاید اون قسمت از مغزم که دوست میشد و پست می نوشت و حوصله داشت خراب شده. شاید هم کپک زده.

تو سال جدید هرچی زور میزنم از خواب پا نمیشم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 17:39 توسط رضا ؟ |