نه .نه هیچ چیز وجود ندارد با تو شروع شده است
با خاطراتم آتش می سازم
غم ها و شا دیهایم
دیگر بهشون احتیاجی ندارم
عشق هایم رفته اند
و زخمهایم همچنین
برای همیشه پاک شده اند
نه .نه هیچ چیز وجود ندارد
نه من هیچ تاسفی ندارم
هیچ اوقات خوشی ندارم
رنجی هم نداشته ام اینها برام معنی نداره
نه من هیچ تاسفی ندارم
برای آنکه زندگی من
و لذت هایم
از امروز
To fall in love
عاشق شدن
To laugh until it hurtsyour stomach.
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
To find mails by the thousands when you return from a vacation..
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری
To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب
بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه
To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی
To find money in a pant that you haven't used since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی
To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی
!!!
Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب
داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه
To accidentally hear somebody say something good about
you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف
میکنه
To wake up and realize it is still possible to sleep for a
couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی
To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
See an old friend again and to feel that the things have not
changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده
To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که
بدونید دوستت داره
To laugh .......laugh. ........and laugh ...... remembering stupid things done with stupid friends.
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندیو ....... باز هم بخندی.....
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند .قدرشون روبدونیم.
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد.
وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشان ميده تو 1000 دليل براي خنديدن به اون نشون بده
.... خط ۲۰. منم «کورش»، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابـِل، شاه سومر و اَکـَّد، شاه چهار گوشهٔ جهان.
خط ۲۳. همهٔ مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم. مَردوک دلهای پاک مردم بابل را متوجه من کرد، زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.
۲۴. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.
خط ۲۶. من برده داری را برانداختم. به بدبختیهای آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همهٔ مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم که هیچ کس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. مردوک از کردار نیک من خشنود شد.
خط ۲۸. برکت و مهربانی اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم. به فرمان مَردوک همهٔ شاهانی که بر اورنگ پادشاهی نشسته اند؛
خط ۲۹. و همهٔ پادشاهان سرزمینهای جهان، از «دریای بالا» تا «دریای پایین»(دریای مدیترانه تا دریای فارس)، همهٔ مردم سرزمینهای دوردست، همهٔ پادشاهان «آموری»(اَ - مور - ری - ای)، همهٔ چادرنشینان،
خط ۳۵. هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم خواستار زندگانی بلند باشند. بشود که سخنان پر برکت و نیک خواهانه برایم بیابند. بشود که آنان به خدای من مَردوک بگویند: «به کورش شاه، پادشاهی که تو را گرامی میدارد و پسرش کمبوجیه جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار.»
در پيله تا به كي بر خويشتن تني؟
ـ پرسيد كرم را مرغ از فروتني ـ
تا چند منزوي در كنج خلوتي،
در بسته تا به كي، در محبس تني؟
در فكر رستنم ـ پاسخ بداد كرم ـ
خلوت نشسته ام زينروي منحني.
فرسوده جان من از بس به يك مدار
برجاي مانده ام چون فطرت دني.
همسال هاي من پروانگان شدند
جستند از اين قفس، گشتند ديدني.
يا سوخت جانشان دهقان به ديگران،
جز من كه زنده ام در حال جان كندني.
در حبس و خلوتم تا وارهم به مرگ
يا پر برآورم بهر پريدني.
اينك تو را چه شد كاي مرغ خانگي!
كوشش نمي كني، پري نمي زني؟
پا بنده ي چه اي؟ وابسته ي كه اي؟
تا كي اسيري و در حبس دشمني؟
نه آسمان دلم ابریست و نه آرزوهایم خیس
اما درین روزمرگی زندگی و دل مشغولی ها انگیزه ای برای
نوشتن ندارم
نمیدانم تا کی و شاید این رفتن تا نداشته باشد.
اگر بازگردم با سبدی از تازگی خواهم آمد
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند
مشت ميکوبم بر در پنجه ميسايم بر پنجرهها من دچار خفقانم، خفقان! من به تنگ آمدهام، از همه چيز بگذاريد هواري بزنم، -آي! هان با شما هستم! درها را باز کنيد! من به دنبال فضايي ميگردم، لب بامي، سر کوهي، دل صحرايي که در آنجا نفسي تازه کنم. آه! ميخواهم فرياد بلندي بکشم که صدايم به شما هم برسد. من هوارم را سر خواهم داد، چاره ی درد مرا بايد اين داد کند. از شما خفته ی چند، چه کسي ميآيد با من فرياد کند؟
راست وسط تابستون، دلم واسه خنکای غروب بهمن ماه و اون رنگ نارنجی غروب کف پیاده رو که حال جمع کردن خودش رو نداره تنگ شده
گاه گفتی خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوش است. باز گفتی نه؛ که دریای مغرب مشوش است.
از پیامبر اکرم (ص)روایت شده که فرمودند:
از اولین شب جمعه در ماه رجب غافل نشوید زیرا شبی است که فرشتگان آن را لیله الرغائب نامیدند.این نامگذاری از این جهت است که هنگامی که یک سوم از شب گذشت هیچ فرشته ای در آسمانها و زمین نمیماند مگر اینکه در کعبه و اطراف آن جمع میشوند آنگاه خداوند به طور غیر منتظره بر آنان وارد شده و می فرماید: ای فرشتگانم ! هر چه می خواهید از من درخواست کنید...
از اینجا برو. این سرزمین نفرین شده است. هر روز که اینجا بمونی...فکر می کنی اینجا مرکز جهانه.خیال می کنی هیچ چیز قرار نیست تغییر کنه. اگه برای یکی دو سال از اینجا بری، وقتی بر گردی همه چیز تغییر کرده.روابط گسسته ن. برای همین اون چیزی که دنبالشی رو پیدا نخواهی کرد. به خودت که میای می بینی همه ی متعلقاتت به باد رفتن.
باید برای یه مدت طولانی از اینجا بری. سالهای سال... بعدش می تونی برگردی و مردمت رو پیدا کنی و سرزمینی رو که درش متولد شدی. اما الان نه چون غیر ممکنه!
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دوچشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد زگردش های گوناگون
نهنگی هم بر آرد سر ، خورد آن آب دریا را
چنان دریایی بی پایان، شود بی آب چو هامون
شکافد نیز آن هامون، نهنگ بحر فرسا را
کشد در قصر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیل ها آمد، نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرقست در بیچون
چه دانم های بسیارست لیکن من نمی دانم
که خورد از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
| نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم | در این سراب فنا چشمه حیات منم | |
| وگر به خشم روی صد هزار سال ز من | به عاقبت به من آیی که منتهات منم | |
| نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی | که نقش بند سراپرده رضات منم | |
| نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی | مرو به خشک که دریای باصفات منم | |
| نگفتمت که تو را رهزنند و سرد کنند | که آتش و تبش و گرمی هوات منم | |
| نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند | که گم کنی که سرچشمه صفات منم | |
| نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت | نظام گیرد خلاق بیجهات منم | |
| اگر چراغ دلی دانک راه خانه کجاست | وگر خداصفتی دانک کدخدات منم |

شبو با رنج تنهایی من سر کن
شاید فردا روز عاشق شدن باشه
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
|
بردی از یادم . دادی بر بادم . با یادت شادم دل به تو دادم . فتادم به بند |
ماهی یک پست (اونم به زور)، روزی یک بازدید کننده و ماهی یک نظر. آمار دلگرم کننده ایه توی این روزها که کسی به در نمیزند. شاید اون قسمت از مغزم که دوست میشد و پست می نوشت و حوصله داشت خراب شده. شاید هم کپک زده.
تو سال جدید هرچی زور میزنم از خواب پا نمیشم.